یکشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۰

35

من کلاس فرانسه می روم،بی قصد مهاجرت،به عبارتی من هنوز 10 ترم از تحصیلم باقی است،پس مهاجرت درِ کوزه است.البته دوست دارم از ایران فرار کنم،شاید بعد از 10 ترم رفتم.حتی ونزوئلا!شاید دختر شایسته هم شدم.به هر حال من کلاسِ فرانسه می روم.مادرم خوشحال است،برادرم به من می گوید دیوانه و پدرم طبق معمول چیزی نمی گوید.دوست دارم به یک دردی بخورم،حال که انگلیسی و فرانسه بلدم.یک دوستی داشتم اسمش سوگل بود،دبستان که بودیم کلی فرانسه بلد بودنش را در سرِ همه می کوبید.شاید انگیزه ام برای فرانسه یاد گرفتن هم همین بوده،که بکوبم در سرِ کسی.اما من هیچ وقت هیچ چیزم توی سر کسی نبوده.حتی دوستم فکر می کند به دوست پسر قزمیتش حسادت می کنم.من تنهایی ام را نتوانستم بزنم توی سرش.احساس در به دری می کنم،بی هیچ حسِ مشترک با کسی.شاید کمی حسادت به کسانی که اینطوری اند،با یک چیزی شان گنده گوزی می کنند.واقعن اینطوری است،در مورد من که اینطوری است

۳ نظر:

خوده خودم گفت...

همین الآن وبت رو پیدا کردم (درواقع حدود یک ساعت پیش) و آرشیوت رو خوندم. هنوز تو گودر (هی هی هی، کدوم گودر؟) سابسکرایبت نکردم و نمی دونم اینجا از اون وبلاگ های پر طرفداره یا نه، ولی خب، دوست دارم از اینجا داد بزنم عاشقتم. یعنی این وبلاگت داره منو دیوونه می کنه رسماً.

مهسا گفت...

وبلاگ پرطرفداری نیست!اما ممنون:)

مهتاب گفت...

با برادرت موافقم ، و با کلمه حتی ونزوئلا به شدت مخالف .