پنجشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۰

2-مونا

در اینکه دوران دبستانم آدم بیخود پشت وانتی ای بودیم شکی نیست.این که همیشه در کلاس "الف" یا "ب" می افتادم که بچه هاش یا دماغو بودند یا شاشو(یا مثل من ابرو) هم مبرهن است.البت بگذریم که همین دماغوها را اگر الآن در فیض بوک ببینی،رنگ موهایشان کلِ هیکل مرا می برد صافکاری  و برمی گرداند.
بگذریم..می گفتم که آدم تخمیِ تحت-هیچ- شرایط-نچسب ی بودم.از دوست و رفیق و این برنامه ها هم ساقط بودم.یک دوست داشتم که یادم نمی آید به کدامین گناه ناکرده،مادرمان، خودش و مادرش(و فکر کنم اگر برادر داشت برادرش را)شست و آویزان کرد و باز ما ماندیم و یک مشت دماغو.آن سالها انجمن ریاضیدانان جوان خیلی مد بود.یک مشت مادر بیکار بچه های بیکارتر را آویزان دوششان می کردند و می فرستادند این انجمن خراب شده که مثلا ریاضیدان شوند خیر سرشان.مثل من که ریاضی کنکورم را 27 زدم.
توی این انجمن کذایی،یکی از غیردماغوهای کلاس ج یا د هم می آمد،مونا بود اسمش.همان مونا بود که مرا داخل آدم حساب کرد و فهمیدم غیرشاشوها هم با من آره.گوجه سبز می آورد و از گردوهای من هم نمی خورد.
مونا را ندیدم و ندیدم و ندیدم.بعدها در دبیرستان با یکی از همان جیمی(یا دالی ها)رفیق شدم.گفت مونا پارسالش آتش گرفته و جزغاله شده.گفت تو که نمی شناختیش،همکلاسش نبودی.دختر خوبی بود
نه،من همیشه در کلاس الف یا ب می افتادم که بچه هایش یا دماغو بودند یا شاشو...

۲ نظر:

ماركوپلو دم كشيده گفت...

از بين اين ده تا پستي كه نوشته بودي اينو بيشتر بقيه دوس داشتم

مهتاب گفت...

چه جالب من هم می رفتم انجمن ریاضی دانان جوان و الان از اینی که هستم نمی شه فهمید تو این کلاس ها چه میکردم! ولی چه حس والایی به آدم دست می داد وقتی می گفتم من میرم فلان کلاس... انگار که مثلا شاگرد مکتب ابوریحان بیرونی باشی .