سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۰

36

یک زمانی خیال می کردم اگر سرویسم را عوض کنم و با آن دخترک شیرین عقل فرانک و دوستانش هم سرویسی نباشم حالم بهتر می شود.من بچگی ها مَرَضهای سخیفی می گرفتم و سرفه های فَشِنی می کردم.آنها هم هی به من سیخونک می زدند که "لال!".سرویسم را عوض کردم و بعد خیال کردم اگر بروم راهنمایی حالم بهتر می شود،رفتم راهنمایی و دبیرستان و بعد فکر می کردم اگر دانشگاه قبول شوم حالم خیلی خوب می شود.دانشگاه قبول شدم و یک ترم و دو ترم و 5 ترم گذراندم و تا دیروز خیال می کردم اگر با دوستم آشتی کنم حالم خیلی ردیف شود.دیروز آشتی کردم و حالم خوب نشد.بعضی ها خیال می کنند اگر شرح دیوانگی شان را جار بزنند آدمهای خیلی باحالی اند.من از آن دسته آدمهایم.

یکشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۰

35

من کلاس فرانسه می روم،بی قصد مهاجرت،به عبارتی من هنوز 10 ترم از تحصیلم باقی است،پس مهاجرت درِ کوزه است.البته دوست دارم از ایران فرار کنم،شاید بعد از 10 ترم رفتم.حتی ونزوئلا!شاید دختر شایسته هم شدم.به هر حال من کلاسِ فرانسه می روم.مادرم خوشحال است،برادرم به من می گوید دیوانه و پدرم طبق معمول چیزی نمی گوید.دوست دارم به یک دردی بخورم،حال که انگلیسی و فرانسه بلدم.یک دوستی داشتم اسمش سوگل بود،دبستان که بودیم کلی فرانسه بلد بودنش را در سرِ همه می کوبید.شاید انگیزه ام برای فرانسه یاد گرفتن هم همین بوده،که بکوبم در سرِ کسی.اما من هیچ وقت هیچ چیزم توی سر کسی نبوده.حتی دوستم فکر می کند به دوست پسر قزمیتش حسادت می کنم.من تنهایی ام را نتوانستم بزنم توی سرش.احساس در به دری می کنم،بی هیچ حسِ مشترک با کسی.شاید کمی حسادت به کسانی که اینطوری اند،با یک چیزی شان گنده گوزی می کنند.واقعن اینطوری است،در مورد من که اینطوری است

شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۰

34-خفه شو ماکارونی داریم

امشب ماکارونی داریم،شب هایی که ماکارونی داریم بهترین شب های زندگی من هستند.حتی اگر از 5 نمره ی امتحان 2 و خرده ای گرقته باشم و حتی اگر والیبال را با یک اختلاف باخته باشیم.اینها را گفتم که بگویم من آدم قانعی هستم.پس چرا یک جای کار می لنگد؟آرزوهای درازم چه می شوند؟به خودم می گویم خفه شو،ماکارونی داریم.
خفه می شوم،ماکارونی داریم

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۹۰

33-امروزِ من

من آدم مسخره ای هستم.انقدر مسخره که یک بار که در حال جدی حرف زدن بودم،اشکان به من خندید.اشکان دوستم است.دوست پسر خیر،دوست و همکلاسی و اینطوری.چون مسخره هستم بعضی ها مرا دوست دارند،اکثرن هم خیر.از این بعضی ها عده ای هستند که چون من مسخره ام فکر می کنند من نیمه گمشده شانم.فر،مح،عل و اینها آدمهایی بوده اند که مرا دوست داشته اند.اما من رفتار با پسرها را بلد نیستم.دقیق می زنم در پرشان،همه شان الآن بدشان می آید از من.در تقابلم کهیر می زنند.آدم زشتی هم هستم.دماغ بیگ،چشم اسمال،قد شُرت!کمی پشیمانی،کمی تنهایی،کمی مسخرگی،کمی زشتی و کمی کم داشتن،امروزِ مرا می سازد.
کوئسچِنِ فیس بوک می پرسد:از امروزِ خودتان راضی هستید؟می زنم نه،
با اطمینان.

32

نمی دانم چرا گاهی اوقات اینطوری می شوم من.از همه ی وبلاگ ها فراری می شوم و مدتی گوزچرخ می زنم و بعد از آن مدت دوباره برمی گردم و چیزهایی که آنها نوشته اند را می خوانم.البته نه همه شان،در قند قزل آلا فقط و بهناز میم.خارخاسک جان هم در فیس بوک خبرش را دارم و می دانم حالش خوب است.پدرم هنوز سرطان دارد،عمل هم کرد.اما هنوز دارد سرطان را و اینکه مادر یک هفته است قهر است با وی و او هم یک هفته است که به هیچ طرفش نمی گیرد.قرار است تابستان دیگر او را بدرود بگوییم و برویم و من خوشحالم.شاید رذالت باشد یا حماقت یا جسارت.به هر حال من خوشحالم.اینجوری هاست

جمعه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۰

31-چرتی که هست

I don't really give a fuck what the other people think of me
نام پِیجی است در فیض بوک برای این که عوام الناس لایک کنند.
و چرت محض است
من بر این باور دارم

پنجشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۹۰

30-سهم ما

بله،خیال می کنم اگر با کامبیز حسینی دوست بودم الآن حالم خیلی بهتر بود.چون آدم بی اعصابی است و کافی است یک مو از آنجایش بکنی که دهان باز کند و خاندانت را به هم پاپیون کند و خب من هم از خجالتش در بیایم و غربتی بازی در آورم. القصه که خیلی خوش می گذشت و وقتی برمی گشتم خانه اعصابم راحت بود و مثل الآن، اسهال امانم(و همچنین چیزدانَم)را نمی برید و می توانستم دستی بر سرِ برادرِ پشمک به سرم بکشم و تذکر بدهم که نگران کنکور نباشد و اساساً مگر ما  که دانشگاه قبول شدیم چه شاخه گهی شدیم؟جز اینکه دو تا غولتشن بیایند خواستگاری مان و فرصت ناز کردن را هم ازمان سلب کنند و در چُس مثقال ثانیه ای بروند سراغ یکی دیگر و فرصت ناز کردن را از آن یکی دیگر سلب کنند و الی آخر.و دانشگاه همان دانشگُه است و دانش آدم را به گه می کشد،خصوصا آدم دانشمندی چون من که مادرم بهم افتخار می کند و با پلک هایی که 100 بار در صدم ثانیه به هم می خورند تشریح می کند که:"میم دوستانش را لات کرد و آنها قزمیت می ماندند ،اگر و تنها اگر، میم نبود."و خب این چه تعریفی است مادر من؟نمی گویی می ترشم من؟(و خب شاید اطمینان دارد که ترشیدن را خواهم کرد)و به هر جهت سهم ما از این دنیا این است که مادرمان بر جهانیان روشن کند که اگر دختری را وسط خیابان دیدی که دست در دماغش کرده و آدامس موزی سق می زند،او بی شک از مریدان میم است و دیگر این که کامبیز حسینی دوست پسر ما نباشد و ما همه جا بچه گربه مان را جای زوجمان معرفی کنیم.بلی دیگر

چهارشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۰

29-ما و آل

من و رفیقم* در یک تاکسی دربستی** منتظر نشسته ایم تا آل پاچینویی که رفته بانک حقوق بازنشستگی اش را بگیرد، برگردد و برویم.برای خودم توضیح می دادم که اگر دوست داشتی امضا بگیری باید بگویی signature نه امضا،چون احتمالاً نمی فهمد امضا را بایستی خورد یا برد و اجنبی ها همیشه با زبان خودشان راحت ترند.من همیشه ملاحظه ی حال انسان ها را می کنم و از این بابت قابل تقدیرم.از قضا امتحان فیزیک هم دارم و آل هم عین خیالش نیست که باید عجله کند.و خب عاقبت هم نمی آید و ما هم به امتحان فیزیکمان نمی رسیم،چون صدای مادر از دوردستها می آید که اگر مایلم لگد نخورم،سزاوار است برخیزم و من هم می خیزم.دیدن این چیزها ولو در خواب،یک ذهن مغشوش می خواهد که اینجانب تحقیقاً دارم.ولی کاش بر می گشت،آل را می گویم:)
* بعداً متوجه شدم چندان رفیقم هم نبود؛یکی دوبار در مستراح دانشگاه دیده بودمش.
**دربست گرفته ام چون رویا است.

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

28-؟

موضوع آن روز کلاس زبان چُنین بود که دوست می دارید در شهر زندگی کنید یا در روستا آیا؟و همه پاسخ دادند روستا مشخصاً!لیکن من با اعتماد به نفس،چیز بلند کردم و پاسخ دادم شهر چون تفریحات بالاست.و همه از من خواستند توضیح دهم راجع به این تفریحات و من در آن لحظه ی خاص گُه گیجه گرفتم و بقیه به کمکم آمدند."پارتی مثلا؟" میم:پارتی؟من که پارتی نمی روم. "سینما؟" میم:ها؟ "استخر؟کوه؟خانه ی دوستان؟دوی با مانع؟کلاس نقاشی؟کاراته؟قلاب بافی؟منبت چیزی؟" میم:نه،من همیشه خانه ام:|
برای مادرم خالی بستم که کلاس امروز کنسل است.نمی روم.نمی توانم به کسی پاسخ گو باشم،ابداً!

دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۰

27-tous les deux

یک ماه است وبلاگم را پلمپ کرده ام.چون در این یک ماه اتفاقات تخمی و غیرتخمی متنوعی برایم پیشامد کرده.امتحاناتم تمام شد،چیزی را نیفتادم،تولدم بود و پدرم سرطان گرفت.یک دختر خوب در این مواقع ضجه می کند،مویه و دعا.اما من نشسته ام و فیلم می بینم،انجیر می خورم و اسهال می شوم.چون پدر اذیت می کند،طبق معمول.گویی که مادر جان ما کلفتش باشد،گویی که ما اسیری هستیم در این خانه،گویی که خیلی زیباروی است یا خوب تار می زند.مادر جان می گوید همه آخر عمرشان مهربان می شوند،این چرا این ریختی است؟شاید آخر عمرش نیست.شاید هم من آدم بدی هستم.شاید هم tous les deux("هر دو" در زبانِ خارجی)